X
تبلیغات
یوسف آباد، خیابان شصت و ششم

داستان از اونجایی شروع میشه که ما میخوایم "مهربون" باشیم و دل کسی رو نرنجونیم و با دیگران راه بیایم و اینا. من معمولا آدمی نیستم که دیدگاه هام و نظرم رو پنهان کنم؛ ولی هر از گاهی پیش میاد که بر خلاف میل باطنی، همراهی میکنم. 

از چند ماه پیش شروع شد که کسی ایدۀ انجام کاری رو داد و من خیلی ساده گفتم نظر خوبیه و من نظرش رو دوست دارم. یادم هست که هیچوقت نگفتم من 100% میخوام پیگیرش باشم و انجامش بدم، اما فکر کنم چند دفعه ای همینطوری عنوان کرده ام که خیلی خوبه و خوب میشه اگر بشه بیشتر روش فکر کرد.

حالا به طرز بدی گیر کرده ام. طوری که طرف نشسته روی ایده تحقیق کرده و براش پلن نوشته و حالا دعوتم کرده که بیا تا صحبت های آخرو بکنیم و ایده رو عملی کنیم. اگر همون روز اول میگفتم نه!؛ اگر میگفتم زندگی من اینقدر ثبات نداره که بخوام همه چیز رو بزنم به هم و بیام روی ایدۀ تو سرمایه و وقت بذارم، اگر سعی نمیکردم مودب باشم و اینطوری خودمو توی عمل انجام شده نمینداختم؛ زندگی خیلی راحت تر میشد. 

                           

+ نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 6:15 توسط م. |

در کمال ناباوری، 92 داره نفس های آخرش رو میکشه.

اینجا اما بوی عید نمیاد. هیچ نشونه ای هم از بهار دیده نمیشه. اما با نزدیک شدن به این روزهای تقویم، ته دل آدم یه جوری میشه. دلم از اون شیرینی های عید میخواد، یه سفرۀ هفت-سین کوچیک، کلی عکس گرفتن های روز عید، آجیل خوردن های بی حد و حصر، و بالاتر از همه اون دو هفته تعطیلی.

امیدوارم 93 براتون بهتر و رنگی تر و قشنگ تر از 92 باشه. 

      

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 0:19 توسط م. |

دوست دارم بشینم یه تحقیق خیلی جامع و اساسی روی خواب و عوامل موثر بر کیفیت خواب انجام بدم. خواب تبدیل شده به یکی از بدترین دغدغه های ذهنی من! از زمانی که اینجا محل سکونتم رو عوض کردم، کیفیت خوابم به طرز عجیبی افت کرده.

خونۀ قبلی زمانی بود بین اتمام امتحانات نهایی دانشگاه و کار پیدا کردن. زمانی بود که به صورت منطقی استرس بالایی هم وجود داشت. اتاقم کوچیک بود. خونه خیلی قدیمی بود و روی زمین چوبیِ خونه که راه میرفتی قر و قر صدا میداد، در نتیجه همخونه از جلوی اتاقم رد میشد من بیدار میشدم (البته من خوابم خیلی سبک هست)! تخت و دشک هم قدیمی بود و حتی اگر بیشتر از 8 ساعت روی تخت میموندم، کمردرد میگرفتم. من حدود 6 ساعت در شبانه روز میخوابیدم.

خونۀ فعلی زمانی هست که کار دارم. به قول معروف یه آب باریکه ای هست و یه پولی میاد و میره. تخت دونفره و دشک کاملا نو بود. اتاق بزرگه با پنجره های بزرگ و نورِ طبیعیِ خوب. خونه هم اصولا ساکته. من حدود 8 ساعت در شبانه روز میخوابم.

به صورت منطقی بخوایم حساب کنیم، باید کیفیت خواب من به مراتب بهتر شده باشه! اما شاید باور نکنید که من هر روز صبح با زور خودم رو از تخت جدا میکنم و اینقدر خسته ام که باورم نمیشه 8 ساعت خوابیدم! شرایط اینقدر خنده داره که نشستم یک لیست از عوامل احتمالی نوشتم که باعث میشه من اینقدر خسته باشم!!

میدونم دو تا از عوامل مهم میتونه خوراک و ورزش باشه. خونۀ قبلی من تغذیۀ کاملا سالم و روی برنامه ای داشتم؛ به علاوۀ روزی 45 دقیقه ورزش اصولی. اما اینجا، صبح ها هول هولی دوتا ساندویچ درست میکنم که میشه ناهار و اغلب شامم، در طول روز هم یه سیب یا موز میخورم، اگر خیلی گرسنه باشم یه بیسکوییت کوچیک هم روش! ورزش هم که خبری نیست فعلا چون 60 ساعت در هفته کار میکنم و وقت برای هیچی نمیمونه!!

اما بعید میدونم داستان همینجا ختم بشه و همین دو مورد ساده باعث بشه خواب من اینـــــــــــقدر کیفیت پایینی داشته باشه!

     

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392ساعت 0:15 توسط م. |

اصولا آدمیه که دوست داره همه چیز در کنترلش باشه و به دلیل فاصله جغرافیایی و اینکه من مدتی هست نه از رابطه هام حرفی میزنم و نه چیزی روی شبکه های اجتماعی هست، کنترل کاملا از دستش خارج شده. به عنوان مادر، هیچوقت مخالفتی با هیچکدوم از آدمهای زندگیم نکرد، اما خب همیشه یک نگاهش روی قضیه بوده. قدیم تر ها که در جریان بود، دربارۀ لباسمون و موهامون و فلان مهمونی و خندۀ طرف و غذا خوردن من و تفریحاتمون و هزار و یک چیز دیگه نظر میداد.

الان اما، هر یکشنبه سعی میکنه به نحو جدیدی سوالی مطرح بکنه تا من حرفی بزنم و چیزی رو "لو" بدم! کابوسش شده اینکه در بی خبری مطلق، من یک روز یک عکس براش ایمیل کنم و بگم من دارم فردا با فلانی ازدواج میکنم!

و به طرز عجیبی باور نمیکنه الان هیـــــــچ شخص خاصی توی زندگی من نیست.

شیطنت نوشت: اینطور سوال ها رو همیشه باید با سوال مشابه جواب داد. چیزی مثل "اونطرفا چه خبر؟ دوست پسرا چطورن؟" و همیشه در جواب میشنوی "زهرمار"!! 

                                   

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 7:44 توسط م. |

برخلاف تصور خیلیا که فکر میکنن خارج از مرزهای ایران همش بی بند و باری هست و ملت وسط خیابون هرکاری بخوان میکنن، اینجا هم فرهنگ و قانون خودش رو داره. PDA به کارها و برخوردهایی گفته میشه که ناشی از عشق و علاقه به طرف مقابل هست و در مکان های عمومی انجام میشه. حد و مرزهاش مسلما بر اساس فرهنگ و قانون مشخص میشه. 

در امریکای شمالی، دست همدیگه رو گرفتن، بوسیدن روی گونه برای خوش آمدگویی و سلام و احوالپرسی، بوسیدن روی لب به صورت کوتاه و ساده، بغل کردن و اینطور رفتارهای عادی در اجتماع قابل قبول هست. اما هر حرکتی بعد از اون مرز، خیلی قابل قبول نیست و بی احترامی به سایر آدمهای حاضر در اونجا حساب میشه و در جامعه عموما تحمل نمیشه.

مسلما این مرزها توی فرانسه متفاوت هست. همونطور که در قطر هم با دو مورد قبلی فرق میکنه. مهم این هست که هرجا زندگی میکنیم، این مرزها باید شناخته و بهشون احترام گذاشته بشه. مهمتر از همه اینکه خودمون رو گم نکنیم!

      

+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 18:41 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر