پول درآوردن، پیشرفت های کاری و پولدار شدن، اینجا به مراتب سخت تر از ایرانه. اینجا انگار رقابت تمومی نداره. هر روز برای اینکه بتونی جات رو حفظ بکنی و از دیگران عقب نیفتی، باید کورس های مختلف رو بگذرونی، مدرک های مختلف رو بگیری، توی فلان سمینار شرکت کنی و بهمان امتحان رو بدی! تموم هم نمیشه! یعنیِ منِ تازه کار با کسی که 30 سال هست توی این زمینه داره کار میکنه، هر دو داریم همش میدویم. البته توی سطح های مختلف. مسلما شدت این قضیه توی زمینه های کاریِ مختلف، متفاوت هست.

بماند که هزار و یک ترفند هم توی سیستم اینجا هست که آدمها تفاوت های طبقاتی فاحش پیدا نکنن؛ از مالیات بگیر تا محدودیت های شغلی (مثلا دلالی که توی ایران خیلی باب هست، اینجا اصلا نیست!).

کسانی که باریکۀ آب براشون کافی هست و پیشرفت آنچنانی در نظر ندارن، همه کارهای دولتی میکنن؛ و کسانی که عطش پیشرفت و زندگی بهتر براشون تمومی نداره، بیزینس خودشون رو راه میندازن و هزار سختیِ دیگه رو هم به جون میخرن؛ خواب و خوراکشون به هم میریزه و استرس پدرشون رو درمیاره.

میدونم خیلی ها مخالف هستن و میگن توی ایران مگه میشه پول درآورد و مگه تورم رو ندیدی و یه کم چشماتو باز کن و . . .!!

به نظرم جنس دغدغه ها فرق میکنه. هر دوش هم آدم رو پیر میکنه!

                       

+ نوشته شده در جمعه 19 دی1393ساعت 2:38 توسط م. |

اوایل که آمده بودم، چمدونم پر بود از لباس های رنگی. در گذر زمان که اون لباس ها غیر قابل استفاده میشدن و لباس های جدید میخریدم، ترکیب رنگ ها شد مشکی- طوسی- سفید- سرمه ای! خودم خیلی متوجه این تغییر نبودم، تا در سفر اخیری که با چند تا از دوستام داشتم اونا اشاره کردن که توی این چند روزه تو صد تا لباس عوض کردی و همه شون مشکی، سفید، طوسی و یا سرمه ای هستن! نقطۀ اوج اونجایی بود که در چمدونم باز بود و یکی از بچه ها صداش بلند شد که "نگاه کن توروخدا! همۀ چمدونت این رنگیه!"

دوست دارم بگم به خاطر کارم هست که در رنگ لباس Conservative شدم! اما حقیقتش اینه که ایران هم اگر مامانم و خاله و این و اون دائم نمیگفتن رنگی بپوش، به صورت Default میرفتم سمت یکی از چهار رنگ.

حالا باید یادم باشه تا یه مدت لباس های رنگی تر بخرم که باز ترکیب رنگ های توی کمد درست بشه! 

                            

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 دی1393ساعت 7:50 توسط م. |

یادمه خوشبو بودن اصولا خیلی مزیت حساب میشد. اینکه فردی از کنارت رد میشد و بوی عطرش کمی محسوس بود، خوشایند بود؛ منهای بوهای خیلی تند یا زیاد و زننده.

اینجا اما، آدمها همش آلرژی دارن به انواع و اقسام بوها. یکی میگرن میگیره، یکی حالش به هم میخوره، یکی سرش گیج میره و . . . خلاصه که این لیست ادا و اصول های آدمها تمومی نداره. به این حد که کلا قانون هست توی ادارات، دانشگاه و هرجایی که یه عده آدم با هم هستن، نباید هیچ بویی بدید! هیچ مدل عطر، کرم مرطوب کنندۀ بودار، افتر-شیو، یا حتی مایع لباسشویی ای که بوش توی لباسها مونده، نباید وجود داشته باشه.

در یک کلام، باید همیشه هیچ بویی ندید! و این فرهنگی هست که برای ما اولش زور داره. 

                            

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آبان1393ساعت 5:2 توسط م. |

شاید قبلا هم دربارۀ تاثیرات تک-بچه بودن و همچنین در محیط خانواده نبودن گفته ام. ولی بازم میگم، چون مخصوصا توی دوری های جغرافیایی، خیلی بیشتر خودشو نشون میده و احساسات ورقلمبیده تر میشه.

خانوادۀ بزرگ. 4 تا بچه با اختلاف سنی کم. خونۀ بزرگی که بتونم هفته ای یک بار مهمونِ شام داشته باشم؛ و وقت و بی وقت دوستامون بیان و برن.

دو مورد آخرش آسونه. الان هم مرتب ملت خونۀ ما هستن و این اساسا حس خوبی بهم میده. فرقی نمیکنه اگر اون روز 12 ساعت هم کار کرده ام و همه چیز رو عدد و رقم ببینم! اون موارد اول ولی؛ بر همه واضح هست که با سبک زندگی من و یک سری اخلاق های مادرانۀ ژنتیکی، همۀ اینها به کلی کمک مرتبط با بچه ها و خونه و این داستانا نیاز داره. 

پی نوشت 1: به مامانم میگم؛ بعد از کلی خنده، میگه من که وقت و حوصلۀ اینهمه شلوغی رو ندارم بیام کمکت کنم!

پی نوشت 2: بعد از حدود یک سال، اونم از بس بعضیا گفتن چرا توی آفیست هیچ چیزی personal نیست، یه عکس دو نفرۀ خودم و مامانم رو بردم گذاشتم روی میزم! 

               

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 1:24 توسط م. |

زمینۀ کاری من، به اصطلاح در یک Male-Dominated Industry هست. اینطوری که بیشتر از 80% آدمهای مشغول در این زمینه مرد هستند و به صورت سنتی خیلی Masculine محسوب میشه. فکر میکردید این سر دنیا دیگه از این خبرها نباشه و در همۀ کارها نسبت 50-50 مردانه و زنانه برقرار باشه؟ نه بابا.

این پیش زمینه رو گفتم که بگم همین مورد ساده، به طرز قابل توجهی باعث میشه خانم های فعال در این زمینه، خیلی مورد توجه قرار بگیرن. خیلی روشون hit on میشه و گاهی با درخواست های عجیب دوستی و قرارهای اینطوری روبرو میشیم. گاهی داستان اینقدر خنده دار میشه و اینقدر تکراری که دیگه از سر بی حوصلگی به اینطور آدمها میگی که توی رابطه هستی. و خب اون آدمها با آدمهای دیگه حرف میزنن و این مطلب منتقل میشه. حواست نباشه، میبینی یهو نصف آدمایی که در محیط حرفه ای میشناسی فکر میکنن تو توی رابطه هستی. 

                          

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 6:23 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر