فکر کنم یه زمانی توی همۀ روابط و گروه های دوستی باشه که یک یا چند نفر احساس کنن دارن عقب میفتن. نه که رقابتی در میان باشه یا مسابقه باشه مثلا! گروه صمیمی و خیلی نزدیکی هستیم، اما با یکهو چند پله جلو رفتن یکی از اعضا ناخودآگاه به من و یک نفر دیگه این احساس وارد شده که "ای بابا ما باید یه تکونی بدیم. اینطوری نمیشه."

قبلا هم از این حس ها داشتم. زمانش و دلیلش فرق میکرده. 

توی این سن و سال هست که وقتی یکی از صمیمی ترین دوستات ازدواج میکنه، تو احساس میکنی از دستش دادی! چون مسیر زندگیش جدا شده. و احساس میکنی که تو عقب موندی؛ وقتی کسی رو نداری که باهاش حتی به ازدواج فکر کنی. یا وقتی کسی یکهو چند پله ترفیع میگیره و یکهو وضعیت زندگیش تغییر میکنه.

بی نهایت این آدمها رو دوست دارم. اینها همۀ خانوادۀ من هستن؛ جایی که خانواده ای ندارم. با شادی هاشون ذوق میکنم، و با گریه هاشون زانوی غم به بغل میگیرم. شاید همین دوست داشتن های زیاد باشه که باعث بشه ترس از دست داشتنشون رو داشته باشم. ترس از اینکه شرایط عوض بشه، و زندگی هامون جدا بشه.

            

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 5:44 توسط م. |

شاید شما هم اینطوری بزرگ شده باشین، شاید هم فرهیخته تر بوده باشین. اما از بچگی به من گفتن که اگر کسی ازت تعریف کرد، حتما یه چیز دیگه ای میخواد ازت! تو باور نکن!

یعنی مثلا اگر یه فرد غریبه شروع کرد از هنر پیانو زدنت تعریف کرد، مطمئن باش طرف یه هدفی پشت ذهنش داره!! 

حالا که بزرگ شدیم، به طرز ناخودآگاهی هنوز همین تفکر روی زندگیمون سایه انداخته! تا یکی یه چیزی میگه، فوری گاردمون میره بالا که "حالا چی میخوای از من؟!" و این خیلی روی روابط تاثیر منفی میذاره. کم کم آدما یاد میگیرن که یه فاصله ای رو همیشه حفظ کنن و آسه برن و آسه بیان که نکنه تو فکر کنی دارن بدون اجازه وارد حریم تو میشن.

نمیگم باید هرکی هرچی گفت باور کنیم، اما واقعیت زندگی اینه که آدمها گاهی بدون هیچ منظور مزخرفی، فقط سعی دارن از یک هنر یا زیبایی یا کار خوب تعریف و ستایش کنن.

                           

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 19:18 توسط م. |

پول درآوردن، پیشرفت های کاری و پولدار شدن، اینجا به مراتب سخت تر از ایرانه. اینجا انگار رقابت تمومی نداره. هر روز برای اینکه بتونی جات رو حفظ بکنی و از دیگران عقب نیفتی، باید کورس های مختلف رو بگذرونی، مدرک های مختلف رو بگیری، توی فلان سمینار شرکت کنی و بهمان امتحان رو بدی! تموم هم نمیشه! یعنیِ منِ تازه کار با کسی که 30 سال هست توی این زمینه داره کار میکنه، هر دو داریم همش میدویم. البته توی سطح های مختلف. مسلما شدت این قضیه توی زمینه های کاریِ مختلف، متفاوت هست.

بماند که هزار و یک ترفند هم توی سیستم اینجا هست که آدمها تفاوت های طبقاتی فاحش پیدا نکنن؛ از مالیات بگیر تا محدودیت های شغلی (مثلا دلالی که توی ایران خیلی باب هست، اینجا اصلا نیست!).

کسانی که باریکۀ آب براشون کافی هست و پیشرفت آنچنانی در نظر ندارن، همه کارهای دولتی میکنن؛ و کسانی که عطش پیشرفت و زندگی بهتر براشون تمومی نداره، بیزینس خودشون رو راه میندازن و هزار سختیِ دیگه رو هم به جون میخرن؛ خواب و خوراکشون به هم میریزه و استرس پدرشون رو درمیاره.

میدونم خیلی ها مخالف هستن و میگن توی ایران مگه میشه پول درآورد و مگه تورم رو ندیدی و یه کم چشماتو باز کن و . . .!!

به نظرم جنس دغدغه ها فرق میکنه. هر دوش هم آدم رو پیر میکنه!

                       

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ دی۱۳۹۳ساعت 2:38 توسط م. |

اوایل که آمده بودم، چمدونم پر بود از لباس های رنگی. در گذر زمان که اون لباس ها غیر قابل استفاده میشدن و لباس های جدید میخریدم، ترکیب رنگ ها شد مشکی- طوسی- سفید- سرمه ای! خودم خیلی متوجه این تغییر نبودم، تا در سفر اخیری که با چند تا از دوستام داشتم اونا اشاره کردن که توی این چند روزه تو صد تا لباس عوض کردی و همه شون مشکی، سفید، طوسی و یا سرمه ای هستن! نقطۀ اوج اونجایی بود که در چمدونم باز بود و یکی از بچه ها صداش بلند شد که "نگاه کن توروخدا! همۀ چمدونت این رنگیه!"

دوست دارم بگم به خاطر کارم هست که در رنگ لباس Conservative شدم! اما حقیقتش اینه که ایران هم اگر مامانم و خاله و این و اون دائم نمیگفتن رنگی بپوش، به صورت Default میرفتم سمت یکی از چهار رنگ.

حالا باید یادم باشه تا یه مدت لباس های رنگی تر بخرم که باز ترکیب رنگ های توی کمد درست بشه! 

                            

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ دی۱۳۹۳ساعت 7:50 توسط م. |

یادمه خوشبو بودن اصولا خیلی مزیت حساب میشد. اینکه فردی از کنارت رد میشد و بوی عطرش کمی محسوس بود، خوشایند بود؛ منهای بوهای خیلی تند یا زیاد و زننده.

اینجا اما، آدمها همش آلرژی دارن به انواع و اقسام بوها. یکی میگرن میگیره، یکی حالش به هم میخوره، یکی سرش گیج میره و . . . خلاصه که این لیست ادا و اصول های آدمها تمومی نداره. به این حد که کلا قانون هست توی ادارات، دانشگاه و هرجایی که یه عده آدم با هم هستن، نباید هیچ بویی بدید! هیچ مدل عطر، کرم مرطوب کنندۀ بودار، افتر-شیو، یا حتی مایع لباسشویی ای که بوش توی لباسها مونده، نباید وجود داشته باشه.

در یک کلام، باید همیشه هیچ بویی ندید! و این فرهنگی هست که برای ما اولش زور داره. 

                            

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ساعت 5:2 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر