نمیدونم شما هم اینطور بودید که خیلی جاها برید و خیلی کارها بکنید که لزوما دوست ندارید، اما به خاطر آدمهای دور و بر میکنید و کنار میاید؟ 

من خیلی اینطوری بودم. تا همین یک ماه پیش. اما انگار یک وقتی یک جایی یهو کم آوردم و زدم زیر همه اش. از اینجا شروع شد که دیدم آدمهای دور و بر اینطوری زندگی میکنن. به خودشون فشارهای الکی نمیارن. و زندگی چقدر براشون راحت تر میگذره.

انگار خیلی سبک شدم یهو. جاهایی که از رفتن بهشون واقعا ذوق ندارم، نمیرم! کارهایی که واقعا دوست ندارم بکنم، نمیکنم! (منهای جاهایی که باید برای پیشرفت زندگی حرفه ای و کاری برم و اینطور چیزها)

* شاید بعدا پشیمون بشم، ولی فعلا زندگی بهتری دارم. وقتم رو صرف آدمها و کارهایی میکنم که واقعا خوشحالم میکنن. 

                      

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ دی۱۳۹۴ساعت 2:4 توسط م. |

آدمی بودم که موقع کار باید به حال خودم رها میشدم. غرق میشم؛ و گاهی حتی نیمچه اخم ناخودآگاهی حاکی از تمرکز روی پیشانی دارم. 

توی این شرکت اما، به دلیل ماهیت کارم، هر نیم ساعت کسی صدایم میزند. یا سایه اش روی میزم سنگینی میکند و تسلیم میشوم و جواب میدهم. یا برایم پیغام میگذارند و ایمیل میدهند که فلانی یک سوال داریم و فلان. نتیجه اینکه، با هرکدام اینها من را از عمق کار بیرون میکشند و انتظار دارند وقتی جوابشان را گرفتند، من بتوانم با سرعت برگردم به عمق؛ انگار که اصلا اختلالی وارد نشده.

کاری که باید از من نیم ساعت وقت و انرژی بگیرد، به همین ترتیب، ساعت ها به طول می انجامد.

   

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر۱۳۹۴ساعت 7:49 توسط م. |

همینطور در سکوت نگاهش میکنم. بدجوری توی افکار خودش به سر می برد. از آن دوره های تاریکی که باور دارد دنیا به آخر رسیده و همه چیز به هم خورده. اینطور وقت هاست که میخواهم پادرمیانی کنم و بگویم باور کن فردا همه چیز بهتر خواهد شد. ولی زبان به دندان میگیرم که حرف نزدن و زمان دادن به این احساسات و یک همراهِ آرام بودن گاهی بهترین درمانه.

           

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان۱۳۹۴ساعت 21:14 توسط م. |

اومدم عذرخواهی بکنم از همۀ دوستانی که اینجا پیغام گذاشتن و من اینقدر دیر چک میکنم. شرمندۀ همه تون.

اومدم بگم چقدر زندگی میشه روزمره ها و همون کارهای تکراریِ هر روزه گاهی. با همۀ اینکه کارم رو دوست دارم، گاهی آخر روز هیچی ندارم که برای کسی از روزم تعریف کنم. کارهای روزمرۀ تخصصی که آدمهای زندگیم خیلی متوجهش نیستن و اصلا گفتنی هم نیست.

این روزها بدجوری درگیر پیدا کردن موضوع هستم برای حرف زدن با آدمهای مهم زندگیم. بدجوری دنبال بهانه میگردم که دستشون رو بگیرم و بی خیال بریم بچرخیم و حرف بزنیم و بخندیم. از خستگی ها بگذریم. حرف داشته باشیم که بزنیم. بی هوا بخندیم.

آدمی که همیشه زمین و زمان رو به هم میدوخت و حرف آماده داشت، این روزا بدجوری کم آورده.

            

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آبان۱۳۹۴ساعت 6:16 توسط م. |

فکر کنم یه زمانی توی همۀ روابط و گروه های دوستی باشه که یک یا چند نفر احساس کنن دارن عقب میفتن. نه که رقابتی در میان باشه یا مسابقه باشه مثلا! گروه صمیمی و خیلی نزدیکی هستیم، اما با یکهو چند پله جلو رفتن یکی از اعضا ناخودآگاه به من و یک نفر دیگه این احساس وارد شده که "ای بابا ما باید یه تکونی بدیم. اینطوری نمیشه."

قبلا هم از این حس ها داشتم. زمانش و دلیلش فرق میکرده. 

توی این سن و سال هست که وقتی یکی از صمیمی ترین دوستات ازدواج میکنه، تو احساس میکنی از دستش دادی! چون مسیر زندگیش جدا شده. و احساس میکنی که تو عقب موندی؛ وقتی کسی رو نداری که باهاش حتی به ازدواج فکر کنی. یا وقتی کسی یکهو چند پله ترفیع میگیره و یکهو وضعیت زندگیش تغییر میکنه.

بی نهایت این آدمها رو دوست دارم. اینها همۀ خانوادۀ من هستن؛ جایی که خانواده ای ندارم. با شادی هاشون ذوق میکنم، و با گریه هاشون زانوی غم به بغل میگیرم. شاید همین دوست داشتن های زیاد باشه که باعث بشه ترس از دست داشتنشون رو داشته باشم. ترس از اینکه شرایط عوض بشه، و زندگی هامون جدا بشه.

            

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 5:44 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر