زمینۀ کاری من، به اصطلاح در یک Male-Dominated Industry هست. اینطوری که بیشتر از 80% آدمهای مشغول در این زمینه مرد هستند و به صورت سنتی خیلی Masculine محسوب میشه. فکر میکردید این سر دنیا دیگه از این خبرها نباشه و در همۀ کارها نسبت 50-50 مردانه و زنانه برقرار باشه؟ نه بابا.

این پیش زمینه رو گفتم که بگم همین مورد ساده، به طرز قابل توجهی باعث میشه خانم های فعال در این زمینه، خیلی مورد توجه قرار بگیرن. خیلی روشون hit on میشه و گاهی با درخواست های عجیب دوستی و قرارهای اینطوری روبرو میشیم. گاهی داستان اینقدر خنده دار میشه و اینقدر تکراری که دیگه از سر بی حوصلگی به اینطور آدمها میگی که توی رابطه هستی. و خب اون آدمها با آدمهای دیگه حرف میزنن و این مطلب منتقل میشه. حواست نباشه، میبینی یهو نصف آدمایی که در محیط حرفه ای میشناسی فکر میکنن تو توی رابطه هستی. 

                          

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 6:23 توسط م. |

به جرات میتونم بگم حداقل دو ساله که این احساس خاص رو به کسی نداشتم.

نه که کسی و رابطه ای نبوده باشه؛ ولی این احساس خاص نبوده. همون احساسی که نمیتونی طرف رو از ذهنت بیرون کنی. همون که وقتی اسمش میاد، ناخودآگاه صورتت قرمز میشه و دوستایی که نزدیک بهت هستن کاملا از احساست بو میبرن و از چشمات میخونن که داستان چیه.

 

درد داره وقتی نمیخوای مستفیم چیزی بگی، چون اینقدر باهم روی کارها و پروژه های مختلف کار میکنید که ممکنه همه چیز یکهو بهم بخوره و awkward بشه!

اینجاست که آدم گیر میکنه. اصلا اسیر میشه.

                           

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 6:40 توسط م. |

با آدمای مختلف جدیدی آشنا شده ام. دو نفر به دلیل اخلاق جدی و بعضا سگی شون خیلی به نظرم میان. 

آدمهایی کاملا جدی و بداخلاق. یعنی در طول روز نمیشه یه شوخیِ کوچیک کرد باهاشون! اما با یکی از همین آدمها رفتیم یک سفر یک روزه. از دستش اینقدر خندیدیم که در مرز اشک ریختن بودیم! از ته دل میخندید و باعث میشد همه لحظات خوبی داشته باشن و از خندۀ اون بخندن! 

دارم به این نتیجه میرسم که همۀ آدمها دو طرف دارن؛ یک طرف رو بیشتر میبینیم و بهش عادت داریم، اما همیشه یه طرفِ دومی هم وجود داره. گاهی اون طرف سگیِ آدما طرفی هست که زیاد نمیبینیمش و میگیم طرف چقدر خوش اخلاقه! گاهی هم برعکس!!

                             

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 6:41 توسط م. |

در راه سفرش به یه کنفرانس، 41 ساعت اینجا بود و رفت. 41 ساعتی که مجموعا 10 ساعتش برای من بود. 10 ساعتی که 4 ساعت و نیمش خواب بود!

البته که این هم اتفاق افتادنش بهتر از نیفتادنش بود. خیلی بهتر.

               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 7:46 توسط م. |

یک طرحی رو زدم و کاری رو انجام دادم که مدت ها روش کار کرده بودم و هزینه ای هم بابتش کرده بودم. اولین بود از چند تایی که قرار بود پشت سر هم عرضه بشه. همین اولیش رو بردم پیش آدمای مختلف که همه آدمای باتجربه هستن و کلی تعریف کردن و تشویق و اینا.  آخرین نفر بردم پیش کسی که خیلی سال پیش تجربۀ مشابهی داشته. آدمی که جزو معدود آدمایی هست که قبولش دارم. آدمی که به شدت رُک و جدی هم هست. 

یک نگاهی کرد و یک باریکلا گفت. بعد یه کم قیافه اش رو کج و کوله کرد. گلوش رو صاف کرد و پرسید "نظر واقعیم را میخوای؟" و من بدجوری از درون ترسیدم. قلبم شروع کرد به تند زدن. گفتم "بله. حتما." و این شد آغاز سیلی از انتقادات. انتقادات ریزی که دونه دونه زیر ذره بین خیلی بزرگی قرار گرفتن و با لحن تندی منتقل میشدن! انتقاداتی که از چشم غالب مخاطبان دور میمونه، ولی کسی که صد ساله کارش اینه متوجهشون میشه.

بعد از چند دقیقه سرم گیج رفت. حالت تهوع گرفته بودم. از کارم و پروژه متنفر شدم.

تمامِ روزم زهرمار شد. تمام روز احساس تنگی نفس عجیبی داشتم. فشار روانی عجیبی بود.

اما 24 ساعت که گذشت و این احساسات تموم شد، شروع کردم به آنالیز حرفایی که زده بود و انتقاداتی که کرده بود، و فکر اینکه چطور میتونم برطرفشون کنم و کار بهتری ارائه بدم.

نتیجه اینکه،  درسته که انتقاد سازنده بد نیست، ولی یادمون نره که گاهی بدجوری دردآوره. گاهی با روح و روان طرف بازی میکنه. گاهی ضربان قلبش رو بالا میبره. گاهی به مرز خفگی میرسونه. حتی اگر اون انتقاد از روی دلسوزی باشه. حتی اگر از روی محبت به طرف مقابل باشه.

درد داره. ولی لازمه.

                          

+ نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 3:23 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر