من به طرز عجیبی هر روز سگ تر از دیروزم. مشکل هم از کلافگی زیاده. نمیتونم برم سر کار و همش احساس بیخود بودن میکنم. نمیتونم ورزش کنم. رژیم غذایی مثلا سالم دارم و قهوه جزو ممنوعاته. گاهی درد دارم. در مقابله با علایم لج میکنم به خیال اینکه از رو برن بالاخره! ولی اون به طرز عجیبی هر روز صبور تره و همه چیز رو طبیعی تلقی میکنه.
احساس کردم خیلی عاقل و بالغ شدم. با چهرۀ خندان و خوشحال که انگار هیچی نشده برای مامانم تعریف کردم. اونم خیلی آروم شنید و هنگ نکرد و من یه نفس راحت کشیدم. پنج دقیقه بعدش زنگ زد و منو بست به مسلسل گفتار. گوگل کرده بود به نظرم و فهیمده بود خیلی هم شوخی نیست.
در یک جنگ بی پایان با خودم به سر میبرم که اول و آخرش بازنده ام ولی اصرار دارم تا آخرین نفس توی میدون بمونم.
* ارشدی های محترم، خودتون بیاین زود شیرینی بدین. دیگه من دونه دونه صدا نزنم وسط وبلاگ ![]()
** امروز برای یه تعداد زیادی از متقاضیان ویزای دانشجویی برای ترم May ایمیل Pass Request از آنکارا اومد. یکی از دوستای منم جزوشون بود. وقتی شنیدم کلی براش ذوق کردم. (گرچه 98% چون یک ماه از شروع ترمشون میگذره، defer کرده بودن به سپتامبر) ![]()

بعضی واژه ها هرگز نباید در لغت تعریف بشن. دلیلش هم گسترۀ تجربیات فردی آدمای مختلفه.
مثل "خانواده" که تعریف لغت نامه ایش یک چیزه و استنباط آدمای مختلف از خانواده و اون چیزی که لمس و حس میکنن، مثل یک طیف دو سر باز میمونه. مثل "عشق" که کاملا یک احساسه. خیلی هم فردی و متفاوت. مثل "خوشبختی" که تعریفش اینقدر بی حد و مرزه که عملا لغت نامه از ارائه یه تعریف کاملا عاجزه.
همین ترجمه هاست که باعث میشه به راحتی به خودمون اجازه بدیم که لیبل هم بزنیم. فلانی عاشق نیست. فلانی جزو خانوادۀ من محسوب میشه. فلانی خوشبخته! و همینطور الی آخر.

خانوم X، که 33 ساله است، ساکن فرانسه، وکیل، با آقای Y مهندس کامپیوتر زندگی میکنه.
ساعت 6 تا 6:30 صبح شنا میکنن. دوش میگیرن. صبحانه میخورن و همزمان اخبار نگاه میکنن. 7:30 از در خونه خارج میشن. نزدیک 12 ساعت در روز کار میکنن (با احتساب زمان ناهار و استراحت های بینابین).
درآمد خانوم X در ماه حدود 5500 یورو هست که بعد از کسر مالیات و بیمه، 2100 یورو براش میمونه. برای آقای Y در ماه 1900 یورو میمونه.
حساب اینکه درآمد مشابه در ایران چقدرش میره توی جیب آدم و چقدرش به حساب مالیات، با شما.
* البته مقایسۀ دقیق تر شرایط مستلزم اینه که واقعیت هایی مثل امنیت نسبت به آینده شغلی، فردی، رفاه و مسائلی از این قبیل رو هم دخیل کنیم توی معادله.
** این یک شرایط واقعیه که من به صورت Case Study های دانشگاهی درآوردمش.

باید یک عاشقانۀ آرام بنویسم. اون هم به سبک خودم.
ولی مشکل اینجاست که من رو چه به نگارش این لحظه ها؟
به حق چیزهای نشنیده!

دوستامون تازه رفته بودن و انگار توی خونه بمب ترکیده بود. ما هم عجله داشتیم باید جایی میرفتیم.
گفتم تا من حاضر میشم، اینجاها رو یه کم جمع و جور کن. از اتاق که اومدم بیرون، دیدم همۀ ظرفا رو چیده توی ماشین و هیچ چیز اضافی روی میزا نیست. کلی ذوق کردم.
فرداش دیدم نمکدونا نیست! هیچ اثری ازشون نبود. آخر فکر کردم حتما قاطی پوست میوه ها رفتن توی سطل.
دیشب که بعد از چند هفته یخچالو ریخته بودم بیرون و مرتب میکردم، دیدم نمکدون و یه سری چیزای بی ربط دیگه ته یکی از طبقه هاس ![]()
* من مردۀ این کمک کردنای شماهام. اصلا دل به کار نمیدین ![]()
