به جرات میتونم بگم حداقل دو ساله که این احساس خاص رو به کسی نداشتم.

نه که کسی و رابطه ای نبوده باشه؛ ولی این احساس خاص نبوده. همون احساسی که نمیتونی طرف رو از ذهنت بیرون کنی. همون که وقتی اسمش میاد، ناخودآگاه صورتت قرمز میشه و دوستایی که نزدیک بهت هستن کاملا از احساست بو میبرن و از چشمات میخونن که داستان چیه.

 

درد داره وقتی نمیخوای مستفیم چیزی بگی، چون اینقدر باهم روی کارها و پروژه های مختلف کار میکنید که ممکنه همه چیز یکهو بهم بخوره و awkward بشه!

اینجاست که آدم گیر میکنه. اصلا اسیر میشه.

                           

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 6:40 توسط م. |

با آدمای مختلف جدیدی آشنا شده ام. دو نفر به دلیل اخلاق جدی و بعضا سگی شون خیلی به نظرم میان. 

آدمهایی کاملا جدی و بداخلاق. یعنی در طول روز نمیشه یه شوخیِ کوچیک کرد باهاشون! اما با یکی از همین آدمها رفتیم یک سفر یک روزه. از دستش اینقدر خندیدیم که در مرز اشک ریختن بودیم! از ته دل میخندید و باعث میشد همه لحظات خوبی داشته باشن و از خندۀ اون بخندن! 

دارم به این نتیجه میرسم که همۀ آدمها دو طرف دارن؛ یک طرف رو بیشتر میبینیم و بهش عادت داریم، اما همیشه یه طرفِ دومی هم وجود داره. گاهی اون طرف سگیِ آدما طرفی هست که زیاد نمیبینیمش و میگیم طرف چقدر خوش اخلاقه! گاهی هم برعکس!!

                             

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 6:41 توسط م. |

در راه سفرش به یه کنفرانس، 41 ساعت اینجا بود و رفت. 41 ساعتی که مجموعا 10 ساعتش برای من بود. 10 ساعتی که 4 ساعت و نیمش خواب بود!

البته که این هم اتفاق افتادنش بهتر از نیفتادنش بود. خیلی بهتر.

               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 7:46 توسط م. |

یک طرحی رو زدم و کاری رو انجام دادم که مدت ها روش کار کرده بودم و هزینه ای هم بابتش کرده بودم. اولین بود از چند تایی که قرار بود پشت سر هم عرضه بشه. همین اولیش رو بردم پیش آدمای مختلف که همه آدمای باتجربه هستن و کلی تعریف کردن و تشویق و اینا.  آخرین نفر بردم پیش کسی که خیلی سال پیش تجربۀ مشابهی داشته. آدمی که جزو معدود آدمایی هست که قبولش دارم. آدمی که به شدت رُک و جدی هم هست. 

یک نگاهی کرد و یک باریکلا گفت. بعد یه کم قیافه اش رو کج و کوله کرد. گلوش رو صاف کرد و پرسید "نظر واقعیم را میخوای؟" و من بدجوری از درون ترسیدم. قلبم شروع کرد به تند زدن. گفتم "بله. حتما." و این شد آغاز سیلی از انتقادات. انتقادات ریزی که دونه دونه زیر ذره بین خیلی بزرگی قرار گرفتن و با لحن تندی منتقل میشدن! انتقاداتی که از چشم غالب مخاطبان دور میمونه، ولی کسی که صد ساله کارش اینه متوجهشون میشه.

بعد از چند دقیقه سرم گیج رفت. حالت تهوع گرفته بودم. از کارم و پروژه متنفر شدم.

تمامِ روزم زهرمار شد. تمام روز احساس تنگی نفس عجیبی داشتم. فشار روانی عجیبی بود.

اما 24 ساعت که گذشت و این احساسات تموم شد، شروع کردم به آنالیز حرفایی که زده بود و انتقاداتی که کرده بود، و فکر اینکه چطور میتونم برطرفشون کنم و کار بهتری ارائه بدم.

نتیجه اینکه،  درسته که انتقاد سازنده بد نیست، ولی یادمون نره که گاهی بدجوری دردآوره. گاهی با روح و روان طرف بازی میکنه. گاهی ضربان قلبش رو بالا میبره. گاهی به مرز خفگی میرسونه. حتی اگر اون انتقاد از روی دلسوزی باشه. حتی اگر از روی محبت به طرف مقابل باشه.

درد داره. ولی لازمه.

                          

+ نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 3:23 توسط م. |

به نظرم باید ریسک کرد. باید خطر رو پذیرفت تا بعدا پیشرفتی هم ازش دید. کسانی که همش safe زندگی میکنن و تغییری در هیچی نمیدن، زندگی ساده و یکنواختی دارن. اصلا به معنی نیست که زندگیِ پیش بینی شده بد هست؛ بلکه خیلیا اینطوریش رو میپسندن. اینکه بدونن دقیقا 5 و 10 و 15 سال بعدشون چی میشه، براشون احساس امنیت میاره.

من اما، هر تغییری هم یه مدتی جاذبه داره برام و بعدش دیگه خسته میشم و باید یه حرکت جدیدی کنم. کلا از خونه و زندگی و مملکت کندن فقط چند سالی بس بود. بعد شروع بیزینس جدید، که هنوزم اولش هست و جذابه. اما مطمئنم اینم فقط 3-4 سالی جدیده و بعدش یه تغییر خیلی بیشتر در کنارش لازم دارم.

این تغییرات همش ریسک داره. با اینکه من آدمِ منطقی ای هستم و اصولا حساب شده کاری رو میکنم، معتقدم شاید اگر بخوایم بشینیم همیشه خیلی منطقی و قدم به قدم یه تغییر رو بررسی کنیم، عظمتش باعث ترس میشه و اینطوریه که هیچوقت دست به اقدامش نمیزنیم.

* من خودم رو ریسک پذیر میدونستم. ولی جدیدا با آدمی آشنا شدم که حد ریسک پذیریش توی آسمون هاست! اینقدر زیاد که تا حالا چند بار هرچیزی داشته و نداشته یهو گذاشته پای یه تغییر جدید. و البته خیلی بیشتر از اینکه شکست بخوره، موفق شده. و اینطوریه که به شدت آدم موفقی هم هست الان.

** یه کمی ریسک رو تجربه کنیم. چیز خوبیه.

         

+ نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 7:49 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر