شاید قبلا هم دربارۀ تاثیرات تک-بچه بودن و همچنین در محیط خانواده نبودن گفته ام. ولی بازم میگم، چون مخصوصا توی دوری های جغرافیایی، خیلی بیشتر خودشو نشون میده و احساسات ورقلمبیده تر میشه.

خانوادۀ بزرگ. 4 تا بچه با اختلاف سنی کم. خونۀ بزرگی که بتونم هفته ای یک بار مهمونِ شام داشته باشم؛ و وقت و بی وقت دوستامون بیان و برن.

دو مورد آخرش آسونه. الان هم مرتب ملت خونۀ ما هستن و این اساسا حس خوبی بهم میده. فرقی نمیکنه اگر اون روز 12 ساعت هم کار کرده ام و همه چیز رو عدد و رقم ببینم! اون موارد اول ولی؛ بر همه واضح هست که با سبک زندگی من و یک سری اخلاق های مادرانۀ ژنتیکی، همۀ اینها به کلی کمک مرتبط با بچه ها و خونه و این داستانا نیاز داره. 

پی نوشت 1: به مامانم میگم؛ بعد از کلی خنده، میگه من که وقت و حوصلۀ اینهمه شلوغی رو ندارم بیام کمکت کنم!

پی نوشت 2: بعد از حدود یک سال، اونم از بس بعضیا گفتن چرا توی آفیست هیچ چیزی personal نیست، یه عکس دو نفرۀ خودم و مامانم رو بردم گذاشتم روی میزم! 

               

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 1:24 توسط م. |

زمینۀ کاری من، به اصطلاح در یک Male-Dominated Industry هست. اینطوری که بیشتر از 80% آدمهای مشغول در این زمینه مرد هستند و به صورت سنتی خیلی Masculine محسوب میشه. فکر میکردید این سر دنیا دیگه از این خبرها نباشه و در همۀ کارها نسبت 50-50 مردانه و زنانه برقرار باشه؟ نه بابا.

این پیش زمینه رو گفتم که بگم همین مورد ساده، به طرز قابل توجهی باعث میشه خانم های فعال در این زمینه، خیلی مورد توجه قرار بگیرن. خیلی روشون hit on میشه و گاهی با درخواست های عجیب دوستی و قرارهای اینطوری روبرو میشیم. گاهی داستان اینقدر خنده دار میشه و اینقدر تکراری که دیگه از سر بی حوصلگی به اینطور آدمها میگی که توی رابطه هستی. و خب اون آدمها با آدمهای دیگه حرف میزنن و این مطلب منتقل میشه. حواست نباشه، میبینی یهو نصف آدمایی که در محیط حرفه ای میشناسی فکر میکنن تو توی رابطه هستی. 

                          

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مهر1393ساعت 6:23 توسط م. |

به جرات میتونم بگم حداقل دو ساله که این احساس خاص رو به کسی نداشتم.

نه که کسی و رابطه ای نبوده باشه؛ ولی این احساس خاص نبوده. همون احساسی که نمیتونی طرف رو از ذهنت بیرون کنی. همون که وقتی اسمش میاد، ناخودآگاه صورتت قرمز میشه و دوستایی که نزدیک بهت هستن کاملا از احساست بو میبرن و از چشمات میخونن که داستان چیه.

 

درد داره وقتی نمیخوای مستفیم چیزی بگی، چون اینقدر باهم روی کارها و پروژه های مختلف کار میکنید که ممکنه همه چیز یکهو بهم بخوره و awkward بشه!

اینجاست که آدم گیر میکنه. اصلا اسیر میشه.

                           

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 6:40 توسط م. |

با آدمای مختلف جدیدی آشنا شده ام. دو نفر به دلیل اخلاق جدی و بعضا سگی شون خیلی به نظرم میان. 

آدمهایی کاملا جدی و بداخلاق. یعنی در طول روز نمیشه یه شوخیِ کوچیک کرد باهاشون! اما با یکی از همین آدمها رفتیم یک سفر یک روزه. از دستش اینقدر خندیدیم که در مرز اشک ریختن بودیم! از ته دل میخندید و باعث میشد همه لحظات خوبی داشته باشن و از خندۀ اون بخندن! 

دارم به این نتیجه میرسم که همۀ آدمها دو طرف دارن؛ یک طرف رو بیشتر میبینیم و بهش عادت داریم، اما همیشه یه طرفِ دومی هم وجود داره. گاهی اون طرف سگیِ آدما طرفی هست که زیاد نمیبینیمش و میگیم طرف چقدر خوش اخلاقه! گاهی هم برعکس!!

                             

+ نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 6:41 توسط م. |

در راه سفرش به یه کنفرانس، 41 ساعت اینجا بود و رفت. 41 ساعتی که مجموعا 10 ساعتش برای من بود. 10 ساعتی که 4 ساعت و نیمش خواب بود!

البته که این هم اتفاق افتادنش بهتر از نیفتادنش بود. خیلی بهتر.

               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 7:46 توسط م. |

مطالب قدیمی‌تر